امیر محمدامیر محمد، تا این لحظه: 14 سال و 26 روز سن داره

امیرمحمد امیر قلب بابا و مامان

اخرین روزهای سال اول

  پسرم روزها تند و تند میگذره و شما به پایان 12 امین ماه زندگیت نزدیک میشی و اینقدر این روزها شیرین و خواستنی شدی که اگه تک تک دقیقه های با تو بودن را هم ثبت کنم بازم حق مطلب را ادا نکردم. نمیدونم از چی بنویسم از حرفهایی که میخوای بزنی و میزنی و  ما نمیفهمیم ، یا از قدمهایی که تلاش میکنی تنهایی برداری، از نگاههای معصومانه ات یا از دست های کوچولوی خوشگلت که تا ذوق میکنی شروع به دس دسی میکنند. پسرم ، چقدر زود گذشت این یک سال. مطمئنم دلم حسابی برای این روزها تنگ میشه همون طور که دلم برای روزهایی که تو دلم بودی و بهم لگد میزدی تنگ شده. اینقدر این یک سال زود گذشته که هنوز خوشبختی تو رو داشتن باورمون نشده و میدونیم اگه روزی هزار...
26 شهريور 1392

یازدهمین ماهگرد

  پسرم ، نفسم، 11 ماه از به دنیا اومدنت گذشت و ما تو این 11 ماه از تمام عمرمون خوشبخت تر بودیم چون تو در کنارمون بودی. خدا را به خاطر این نعمت بزرگ شاکریم. پسرم پارسال مثل چنین روزهایی بود که من و بابا و ابراهیم به همراه مامان جون و خاله فرشته رفتیم و  مامان جون واسه شما تخت و کمد خرید اون هم طرح کلبه ای که پیشنهاد دایی هادی بود. پسر 11 ماه ی من این روزها عاشق اینه که یه دستش رابگیریم تا راه بره ولی هنوز خودش تنهایی قدم برنداشته. پسرک شیطون من منتظر قدمهای بزرگت هستیم. راستی اینم چند تا عکس از امروز شما   ...
13 شهريور 1392

شیرخوارگان حسینی

امیرم امسال اولین محرم را پشت سر گذاشتی در حالی که 50روز بیشتر نداشتی . و پسرم در حالی که لباس سبز پوشیده بودی و چفیه سر کرده بودی و پیشونی بند بسته بودی باهم رفتیم همایش شیرخوارگان حسینی به یاد طفل شش ماهه امام حسین. اینم عکسهای شما   ...
12 شهريور 1392

امیر محمد میزبان

  فونت زيبا ساز سلام ماه و ستاره خوش اومدی دوباره امیر محمدم روزی هزار بار خدا را شکر میکنم که تو را به ما هدیه داد. و تو عزیز دلم، روز به روز شیطونتر و خواستنی تر میشی.  امروز  پسرعمه ات علی اقا مهمون خونه ما بود و شما چقدر ذوق کردی و همش دنبالش چهار دست و پا میرفتی.   علی هم حسابی باهات بازی کرد. وقتی هم داداش علی و بابا ابراهیم شروع به بازی با توپ کردند شما اول توپشون را گرفتی ولی بعد حسابی تشویقشون کردی. هوراااااااااااااااااااااا.  بعد هم که داداش علی میخواست homwork های زبانش را بنویسه شما هم میخواستی کتاب و مدادش را ازش بگیری گه ...
12 شهريور 1392

پلو خور شدی

پسری دارم که ماهه عزیز جون بابا ست دوستش داره مادرش چونکه زرنگ و داناست دست بزنین براش که خیلی اقاست ( این هم یکی  از شعرهای عمو پورنگ که شما عاشقشی و براش حسابی ذوق میکنی و دست میزنی) پسرم این روزها سر غذا خوردن حسابی باهات فیلم داریم باید برات تلویزیون روشن کنیم و کلیپ های عمو پورنگ را بزاریم تا نگاه کنی و حواست پرت بشه و من بتونم بهت غذا بدم. ابسکه هرروز برات اش درست کردم و شما نخوردی امروز دیگه اش درست نکردم بلکه خورشت مرغ درست کردم و با عدس پلو که خودمون داشتیم بهت دادم اونم با دست در حالی که شما تو تاب نشسته بودی و عمو پورنگ نگاه میکردی. البته حسابی کثیف کاری شد ولی خوب مثل اینکه دوست داشتی. نوش جونت پسرم. ...
12 شهريور 1392

پسر خوش خنده من

پسرم.  نفسم. زندگیمون با بودن تو معنای دیگری پیدا کرده. هر روز که چشمام را باز میکنم و تو را کنارم میبینم یه بار دیگه از خدا تشکر میکنم که ما را لایق دونست و تو رو بهمون هدیه داد. مخصوصا حالا که دومین ماه زندگیت را پشت سر گذاشتی و وارد ماه سوم شدی. صبحها که از خواب بیدار میشی حسابی خوش اخلاقی  و برامون میخندی . قربون این خنده های شیرینت برم مامان. ...
6 شهريور 1392