امیر محمدامیر محمد، تا این لحظه: 14 سال و 29 روز سن داره

امیرمحمد امیر قلب بابا و مامان

لباس پوشیدن

امیر محمد خاله من یه سوال مهم دارم: می شه لطفا به خاله بگی که چرا این قدر از عوض کردن لباس هات بدت میاد؟!   نه واقعا سواله برام! از همون روز اول تولدت هم همین جوری بودی! یادمه روز اول که توی بیمارستان بودی و هنوز مامانت را نیاورده بودن تو بخش، مامان جون همه اش می  گفت چرا بچه ی ما اصلا گریه نمی کنه؟ همه اش نگرانت بود. ولی بعد از معاینه ی پزشک اطفال تا اومدیم لباست را عوض کنیم چنان گریه ای راه انداختی که حتی مامان جون هم دست و پاش رو گم کرده بود. حالا بعد از یازده ماه هنوزم از عوض کردن لباسات خوشت نمیاد! دو شب پیش مامان الهه می خواست لباس جدیدت را امتحان کنه تا مطمئن بشه که واسه عروسی دایی علی اندازه ات باشه، این قدر گ...
15 شهريور 1392

مهمونی رفتن بدون مامان!

  امروز قرار بود دوستای من بیان خونه ی ما. بچه ها خیلی دلشون می خواست تو را هم ببینند ولی مامان الهه می گفت که توی خونه خیلی کار داره. واسه همین بابا جون اومد دنبالت و تو را آورد اینجا. همه اش نگران بودم که با دیدن آدم هایی که نمی شناسی غریبی کنی و بهونه ی مامانت را بگیری. ولی تو آبروی خاله را خریدی! اولش که دوستای خاله را دیدی یه کم خجالت کشیدی و خودتو توی بغلم قایم کردی ولی کم کم یخت آب شد. اولش آروم آروم بهشون لبخند زدی و بعد شروع کردی به شیطنت! نمی دونستم بشقابا را از جلوی دستت بردارم یا کاردها رو قایم کنم! همه شون عاشقت شدن! بخصوص وقتی که می خندیدی و اون دو تا دند...
12 شهريور 1392