ماه اول

پسرم
یک ماه از به دنیا اومدنت گذشته یک ماهی که نفهمیدم چقدر زود گذشت.
12 مهر ماه مامان یه خورده حالش خوب نبود همراه مامان و جون و باباجون رفتیم شیراز تا یه سر به دکتر بزنیم و خیالمون راحت بشه. تو مطب خانم دکتر شرح حال مامان را که شنید گفت باید امشب بری بیمارستان تا معلوم بشه باید سزارین کنی یا نه. اینم بگم که امکان زایمان طبیعی واسه مامان نبود چون شما از همون اوایل بارداری در حالت بریج بودی یعنی سرت بالا و پاهات پایین بود. از همون موقع شیطون بودی.
خلاصه ما هم با استرس فراوون رفتیم بیمارستان و فقط به بابا ابراهیمت زنگ زدم و ماجو گفتم شب بره خونه مامان جون بخوابه که اگه لازم شد بیاد شیراز وسایل من و تو رو که مامان جون درست یک هفته پیش جمع و جور کرده بود واسمون بیاره.
اینم بگم که منو تو بخش زایمان بستری کردند ولی اجازه ندادند مامان جون پیشم بمونه و هر از گاهی میومد بهم سر میزد. تا اخر شب که با اصرار ازش خواستم بره خونه اقا و استراحت کنه. نمیدونم چطوری برات توصیف کنم چه شب سختی را پشت سر گذاشتم هم درد داشتم و هم همش نگران تو بودم که نکنه زود دنیا اومدنت برات مشکلی ایجاد کنه. البته از حق نگذریم پرستارها و ماماهای مهربونی کنارم بودم و تا صبح مدام وضعیت منو تو را چک میکردندو بالاخره طی تماسهایی که مدام با خانم دکتر داشتند قرار شد ساعت 8 صبح برم اتاق عمل. همون موقع که به من ماجرا را گفتند من اول به بابا ابراهیم زنگ زدم که از کازرون راه بیافته و بیاد و بعد به مامان جون خبر دادم. خلاصه تقریبا ساعت 8:30 من وارد اتاق عمل شدم و شما پسر گلم ساعت 8:40 به دنیا اومدی و از اونجا که عمل من با بی حسی بود همون لحظه تو رو دیدم و اشک شوق از چشمام جاری شد. خدا را شکر گفتم و فوری پرسیدم بچه ام سالمه؟ مشکلی نداره؟ و خدا را شکر بهم اطمینان دادند که سالم و سلامت هستی. و بهترین صدای دنیا صدای اولین گریه های تو بود که شنیدم. خدایا شکرت.
خلاصه بعد از تولدت شما را تحویل مامان جون و خاله فرشته دادند و من هم ساعت 11.30 از ریکاوری به بخش اومدم و تونستم شما رو بغل کنم.
خدا را شکر دکتر اطفال شما را معاینه کرده بود و گفته بود مشکلی نداری. روز تولد شما پنج شنبه بود و ما عصر جمعه از بیمارستان مرخص شدیم و رفتیم خونه خاله فرشته. و چون مامان هنوز شیر نداشت به کوچولوش بده خاله رقیه که 35 روز قبل محمد متین را به دنیا اورده بود به شما شیر داد و شما و محمد متین داداش شدید.
روزهای اول خیلی سخت بود پسرک شیطون درست شیر نمیخوردی منم که خودم به خاطر عمل حال خیلی خوبی نداشتم و همه زحمتهای منو تو رو دوش مامان جون بود. واسه دکتر بردن ازمایشهای غربالگری و ازمایش واسه زردی همه جا مامان جون شما را میبرد. حتی تو روزهایی که شیر نمیخوردی ذره ذره با قاشق چایی خوری شیر میریخت تو دهان شما. خدا سایه مامان جون را همیشه بالا سر ما نگه داره و بهش سلامتی بده تا واسه بقیه نوه هاش هم همین کارها رو بکنه. امین.
روز سوم که مامان جون شما را برده بود واسه ازمایشهای غربالگری زردیت روی ٩.٧ بود وچون زود دنیا اومده بودی گفتن با این مقدار زذدی هم باید یک روز زیر دستگاه بمونیو خلاصه بابا ابراهیم دستگاه کرایه کرد و تو توی خونه خاله و دایی ٢٤ ساعت زیر دستگاه موندی. وای چقدر بد بود خیلی بدت میومد از این که چشمات را میبستیم و همش گریه میکردیو چقدر من گریه کردم وقتی میدیدم پسر کوچولوم اذیت میشه. برات شیر میدوشیدم و همونطور که زیر دستگاه بودی با شیشه بهت میدادیم. ولی خدا را شکر هرطور بود اون یه روز گذشت. و فردا که مامان جون برده بود ازمایش ٩ بود و دیگه نیازی به دستگاه نداشت.
درست یک هفته شیراز موندیم و پنجشنبه بعد برگشتیم کازرون و خونه مامان جون. کم کم از روز 15 تولدت یاد گرفتی از سینه من شیر بخوری البته اوایل فقط با رابط سینه هرچند به توصیه دکترت بهت شیر خشک هم میدادیم مامان جون با قاشق میداد و من یواشکی دور از چشم مامان جون با شیشه. 15 روزگیت هم تو را بردم بهداشت. و برات پرونده تشکیل دادند.
توی همین روزها بابا ابراهیم حسابی دنبال خونه میگشت. این هم چند تا عکسهای یک ماه اول زندگی شما گلم





ماه اول
